مامانیمامانی، تا این لحظه: 33 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره
باباییبابایی، تا این لحظه: 39 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

منتظر زیباتــــــــــــــــــــــرین هدیه خدا هستیم...

هنوز هم انتظاررررررر

سلـــــــــــــــــــــــــــــام خیلی وقت که چیزی ننوشتم ...خداروشکرهمچی خوبه فقط توروکم داریم فرشته کوچولوی من پس کی میای؟؟؟؟؟؟؟؟؟ انتظار خیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی سخت خداجونم کافیه دیگه نمیتونم...بابایی بی قرارتر من خیلی انتظار داره اذیتش می کنه... منم برای اینکه انتظار کشیدن کمتر اذیتم کنه رفتم دانشگاه ازدوروز دیگه هم امتحاناتم شروع میشن...خیلی استرس دارم... ایشالله که دفعه دیگه باخبرای خوب بیام راستی بلاخره گواهینامه م رو گرفتــــــــــــــــــــــــم خداروشکررررررررررررررررررر سلاله هم خیلی بامزه شده عکسشو میزارم...اگه فرصت کنم میام و عکس های این چند وقت اخیرو میزارم هنوز نیومدی ولی خیــــــ...
23 دی 1393

مامان بزرگ رفت...

سلام عزیزم... خیلی وقته که پست جدیدی نزاشتم توی وبلاگت آخه سعی کردم دیگه به داشتنت فکرنکنم خیلی داغونم وقتی یه نوزاد رو میبینم داغون تر هم میشم نمیدونم چرا خدا نخواسته که بیای پیشمون ... تلاشمم واسه اومدنت کم شده...ولی خداروشکرکه پذیرفتم که فعلا نمیای اصلا هرچی خدا بخواد همون میشه اما خداجونم لطفا زیادتر از این منتظرم نزار انتظار واقعا سخته متاسفانه اتفاق خیلــــــــــــــــــــــــــــــی بدی که افتاده فوت مامان بزرگ خوبمه دیروز برای همیشه از پیشمون رفت... روحش شاد   ...
29 تير 1393

عیدسال 93...

سلام عزیزدلممممم خیلی وقته وبلاگتو آپ نکردم.توی ایام عید حسابی سرم شلوغ بود. امسال عید خیلـــــــــــــــــــی خوش گذشت سال تحویل من و باباییت دوتایی پای سفره هفت سین بودیم منتظر تحویل سال...سال که تحویل شد ماچ و موچ بعدشم بابایی 300 بهم عیدی داد...بعد پریدم آماده شدم که بریم خونه (بابای بابایی) وبعدشم خونه بابای خودم...فرداشم رفتیم خونه مامان بزرگ من خلاصه هرروز دور هم بودیم حسابی خوش گذشت...امیدوارم سال تحویل 94 سه نفری باشیم   بریم سراغ عکس         اینم سفره هفت سین 93 .راستی این اولین سبزه عمرم هست که خودم سبز کردم...       اینم...
22 ارديبهشت 1393

اتفاقات چند روز اخیر...

سلام عزیزمممممممممممم من وبابایی خوبیم روزهاهم باسرعت پشت سر هم میگذرن و به بهار داریم نزدیک میشیم...ازچند روز گذشته بگم بابایی مهربون برای ولنتاین برام یه دوربین وگوشی گرفت وتولدمم بابایی خونه مامانم گرفت همه خیلی زحمت کشیدن به خصـــــــــــوص بابایی هدیه ایم که برام گرفت یه انگشترخوشگل بود ومامان وبابای بابایی هم اومدن خونمون ویه کیک خوشگل و ٢٠٠ پول دادن. کیک تولد مامانم  کیک خوشگلم که خیــــــــــــــــــــلی دوسش دارم اینم سلــــــــــــــــــــــــــــاله که یکم اسفند ٩٢ بدنیا اومدددددد   ...
13 اسفند 1392

چند تا خبر...

سلام عزیز مامانی ببخشید عزیزم چند وقت نتونستم آپ کنم.خب گلم برات بگم از این چند روز گذشته.متاسفانه بابابزرگ  بابایی فوت شدن و بابایی کلی ناراحت بود چند هفته ای بیمارستان بود بعد چند روز که از مرخص شدنش میگذشت فوت کرد انشالله جاش تو بهشت باشه و دیگه اینکه دوهفته دیگه تولدمه و نی نی  آجی سهیلا(خالم) احتمالا 1 اسفند به دنیا میاد اسمشم احتمالا سلاله میشه به عیدم داریم نزدیک میشیم    من و بابایی از دو سه هفته پیش خریدامونوشروع کردیم ولی فعلا ادامه داره  خونه تکونیم باید کم کم شروع کنم  ...
13 بهمن 1392

توضیحات مربوط به مسافرت ...

خوبی قشنگم؟ عزیزم من وبابایی مسافرت بودیم تو این چند روز جات خالی خیلی خوش گذشت پنج شنبه یعنی چهاردهم شهریور ازصبح کلی کارداشتم کارای خونه رو انجام دادم غذا هم درست کردم (شوید پلو بامرغ و مخلفات) بعدش شروع کردم از ساعت 12 تا 1ونیم وسایلو بردم پایین هوا هم گرم داشتم میمردم بعدش رفتم دنبال بابایی سرکارو حرکت کردیم نذر داشتم یه امامزاده که سر راهمون بود قرار شد همونجا هم غذابخوریم غذامونو خوردیم بعد راه افتادیم خیلی شهرها رفتیم اما بیشترین جایی که به من خوش گذشت انزرلی بود چون هم بارون شدید بود وهم ویلای قشنگی بودیم .راستی اونجاهم یه نی نی بود کنار دریا وای منو بابایی خیلی خوشمون اومد ازش ...
31 شهريور 1392